حوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوش . [ ] (اِخ ) دهی است بزرگ [ بخراسان از گوزگانان ] خرم و آبادان اندر میان بیابان نهاده و عرب بیابانهای شهر ازیوبه تابستان اینجا بیشتر باشند. (از حدود العالم ).
حوش . (ع اِ) چهارپایان وحشی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). رمنده . (مهذب الاسماء). ◄ (ص ) رجل حوش الفوأد؛ مرد تیزخاطر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حوش . [ ح َ ] (ع اِ) چیزی حظیره مانند. لغت عراقی است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خانه های قلیلی که گرداگرد آنها را سوری احاطه کرده باشد حوش نامند. (معجم البلدان ) : غلامان منتصر به یک صولت حوش و بوش او را... از هم پراکندند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ (مص ) گرداگرد صید درآمدن تا بدامگاه افتد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ). برانگیختن صید. (المصادر زوزنی ). ◄ گرد آوردن شتران را و راندن آنها را. ◄ از کناره های طعام بدو میان آن رسیدن بخوردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ).