حوران
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوران . (ص، اِ) ج ِ حور که در فارسی مفرد استعمال شود : شدند آن روضه ٔ حوران دلکش بصحرایی چو مینو خرم و خوش . نظامی . حوران بهشتی را دوزخ بوداعراف از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است . سعدی . حوران بهشتی که دل خلق ستانند هرگز نستانند دل ما که تو داری . سعدی . رجوع به حور شود.
حوران . (ع ص ) حیران . ج ِ حائر. (منتهی الارب ). رجوع به حائر شود. ◄ ج ِ حُواره . بچه ٔ ناقه همین که بزاید یا آنکه از شیر بازشده باشد. (آنندراج ) (منتهی الارب ). ج ِ حَوَر. (منتهی الارب ). رجوع به حور شود.
حوران . [ ح َ ] (رومی، اِ) طرخون و آن سبزیی است که خوردن آن ذائقه را ببرد و قطع شهوت باه کند. (آنندراج ) (برهان قاطع). ◄ پوست فیل . (اقرب الموارد). پوست پیل . (منتهی الارب ).