حمیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حمیر. [ ح َ ] (ع اِ) حمیرة. یرنداق که بدان زین بندند. (منتهی الارب ). ◄ ج ِ حمار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : تیر و بهار و دهر جفاپیشه خرد خرد بر تو همی شمرد و تو خود خفته چون حمیر. ناصرخسرو. حسد آمد همگان را ز چنان کار ازو برمیدند و رمیده شود از شیر حمیر. ناصرخسرو.
حمیر. [ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز. واقع در هفتاد هزارگزی جنوب خاوری اهواز و ٥ هزارگزی خاوری راه فرعی خلف آباد به اهواز. ناحیه ای است واقع در دشت و گرمسیری است . دارای ١٥٠تن سکنه میباشد. از چاه مشروب میشود. محصولاتش غلات ولبنیات . اهالی به کشاورزی و گله داری گذران می کنند. راه آن در تابستان اتومبیل رو است . ساکنین از طایفه ٔ زرگان معمر هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
حمیر. [ ح ِ ی َ ] (اِخ ) نام پسر عبدالشمس بن یعرب بن قحطان از عرب عاربه بود که در خطه ٔ یمن دولتی بنام حمیریهاتأسیس کرد. (قاموس الاعلام ). رجوع به حمیریان شود.