حمید
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- پسندیده، ستوده.<BR>۲- مبارک، فرخنده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] (ص.) ۱- پسندیده، ستوده. ۲- مبارک، فرخنده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حمید. [ ح َ ] (اِخ ) ابن هلال العدوی، مکنی به ابی نصر. از علما و فقهاء بود. موسی بن اسماعیل گوید.از ابوهلال شنیدم که میگفت از قتاده شنیدم در مردم مصر از حمید داناتر نبود. وی در حکومت خالدبن عبداﷲ بر عراق وفات یافت . رجوع به صفةالصفوة ج ٣ ص ١٨٤ شود.
حمید.[ ح َ ] (اِخ ) ابن مالک الارقط. رجوع به بارقط شود.
حمید. [ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نوده چناران بخش حومه ٔ شهرستان بجنورد. ناحیه ای است کوهستانی سردسیر. دارای ١٧٨ تن سکنه میباشد. از چشمه مشروب میشود. محصولاتش غلات و بنشن . اهالی به کشاورزی و مالداری گذران میکنند. راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
مترادف و متضاد واژهدان
پسندیده، ستوده فرخنده، مبارک، میمون
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه