حمیت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ یَّ) [ ع. حمیة ] (اِمص.)<BR>۱- مروت، جوانمردی.<BR>۲- غیرت، رشک.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ یَّ) [ ع. حمیه ] (اِمص.) ۱- مروت، جوانمردی. ۲- غیرت، رشک.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حمیت . [ ح ِ ی َ ] (ع مص ) حمیة. پرهیز نمودن . (منتهی الارب ) (غیاث ). ◄ حفاظت و نگاه داشتن . (غیاث ) (منتخب ) (صراح ).
حمیت . [ ح َ ] (ع ص ) استوار از هر چیز. (منتهی الارب ). المتین من کل شی ٔ. حتی گویند: تمرحمیت و عسل حمیت . (اقرب الموارد). ◄ بسیار شیرین : تمر حمیت .(منتهی الارب ). ◄ شدید: غضب حمیت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) خیک روغن که در آن رب انداخته باشند. (منتهی الارب ). ◄ خیک پشمین [ مودار ] که در آن روغن و عسل و زیتون قرار داده باشند و گفته اند خیک بدون مو برای روغن .(اقرب الموارد). خیکچه یا خیک بی موی بجهت روغن . (منتهی الارب ). ج، حُمَت . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء).
حمیت . [ ح َ ی َ ] (ع اِمص ) مخفف حَمیَّت : کس چه داند که روسپی زن کیست در دل کیست شرم و حمیت و چم . خطیری . هرگز انگشت بتو بر ننهادستم که من از مادر باحمیت زادستم . منوچهری . با که کردستی این صحبت و این عشرت بر تن خویش نبود است تراحمیت . منوچهری . مرد سخن یافته را در سخن حملت و هم حمیت و هم قوت است . ناصرخسرو. رجوع به حَمیَّت شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
مردانگی، جوانمردی