حمی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حُ ما) [ ع. ] (اِ.) تب.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حُ ما) [ ع. ] (اِ.) تب.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حمی . [ ح ُم ْ ما ] (ع اِ) تب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، حمیات . (منتهی الارب ). اقسام حمی : حمی الیوم ؛ تب یکروزه . حمی بسیط؛ که سبب تب یک خلط باشد و بس . حمی بلغمیه . (بحر الجواهر). حمی حصبه . حمی خفیفه . حمی خمس . حمی دائم یا حمی متصل . حمی دایره ؛ تب و لرز. حمی دق ؛ تب لازم . حمی ذاتی . حمی ربع. حمی ربطی . حمی رجعی . حمی زرد. حمی سدس . حمی صفراوی ؛ تب زردابی . حمی ضمیمه . حمی عرق گزی . حمی عفونی . حمی غب . حمی کرار. حمی کبد. حمی مراجعه ؛ تب مالت . حمی محرقه . حمی مشارکه ؛ که دو تب با هم ظاهر شوند. حمی نائبه . حمی نفاسی . حمی وبائی . حمی ورمی . برای تفصیل این اقسام رجوع به بحر الجواهر و مفردات ضریر انطاکی و ذخیره ٔ خوارزمشاهی شود.
حمی . [ ح َم ْی ْ ] (ع مص ) حمایت . نگاه داشتن . ◄ حمایت کردن . ◄ نگاهبانی کردن گیاه و چریدن ندادن . حِمیة. حِمایة. حِموة. ◄ یاری دادن . ◄ پرهیز نمودن بیمار را از آنچه زیان دارد او را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و این بدو مفعول متعدی میشود. و مشهورتر اینکه مفعول دوم بضمیمه ٔ حرف است . (اقرب الموارد). ◄ سخت گرم و سوزان شدن آفتاب . (منتهی الارب ).
حمی . [ ح َ می ی ] (ع ص ) بیمار ممنوع از مضرات . ◄ هر نگاهداشته شده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ کسی که تحمل ستم نتواند. ◄ صاحب ننگ و عار. (منتهی الارب ).