حلیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلیف . [ ح َ ] (ع ص، اِ) هم سوگند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). هم قسم . ◄ هم عهد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از مهذب الاسماء). آنکه با تو عهد کرده باشد. هم پیمان . حِلف . ج، حلفاء. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ♦ حلیف الفراش ؛ آنکه بر اثر بیماری در بستر افتاده باشد : بعلتی صعب ممتحن گشت و حلیف الفراش شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). از هول حادثه بیست روز حلیف الفراش شدم . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ در شعر ساعدةبن حویه ؛ سنان تیز یا اسب بانشاط. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ مرد فصیح . (دهار). مرد تیززبان . (از مهذب الاسماء). ♦ حلیف اللسان ؛ تیززبان و فصیح . (از منتهی الارب ) (آنندراج ).