دستیار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دستیار. [ دَس ْت ْ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) یاری ده . (لغت فرس اسدی ) (صحاح الفرس ). ممد ومعاون و مددکننده و یاری دهنده . (برهان ). مددکار و ممد. (آنندراج ) (انجمن آرا). مددکار. (غیاث ). قوت و قدرت دهنده و یار و ناصر. (ناظم الاطباء). معاضد. معاون . معین . عون . مدد. همدست و مساعد. همکار. شریک در عمل . (یادداشت مرحوم دهخدا). یاری دهنده : بدین مرز باارز یار توام به هر نیک و بد دستیار توام . فردوسی . غریبیم و تنها و بی دستیار به شهر کسان در بماندیم خوار. فردوسی . نه بور نبردی بکار آیدم نه ایدر کسی دستیار آیدم . اسدی . بکوهی برآمد همه سنگ و خار تنی چندش از ویژگان دستیار. اسدی . دستیار و ستور کار سفر ساخته کرد هرچه نیکوتر. عنصری . عفریت دوستار تو و دستیار تست جبریل دستیار من و دوستار من . ناصرخسرو. رایان ترا مسخر و شاهان ترا مطیع گردون ترا مساعد و اقبال دستیار. مسعودسعد. جان او را دستیار دل او را دوستدار طبع ورا سازوار عقل ورا ترجمان . مسعودسعد. ز من دوستان روی برتافتند نه کس دستیار و نه کس مهربان . مسعودسعد. زیان چه دارد اگر وقت کار و ساعت جنگ بود سپاه ترا دستیار از آتش و آب . مسعودسعد. تن من چون جدا شد از بر تو عاجز آمدکه دستیار نداشت . مسعودسعد. جاه وتخت تو دستیار تواند بادی از جاه و تخت برخوردار. مسعودسعد. به پیروزی برو با طالع سعد که نصرت خنجرت را دستیار است . مسعودسعد. بتا نگارا بر هجر دستیار مباش ازآنکه هجر سر شور و رای شر دارد. مسعودسعد. شاها بنای ملک بتو استوار باد در دست جاه تو ز بقا دستیار باد. مسعودسعد. نیک و بد دان در این سپنج سرای جفت بد دستیار ناهمتای . سنائی . شاید که خاکپای تو بوسم که خود توئی مداح را بجودو بانصاف دستیار. سنائی . بادش سعادت دستیارارواح قدسی دوستدار اجرام علوی پیشکار ایزد نگهبان باد هم . خاقانی . هرچه دامن تا گریبان دستیار خواجگی است جمله را در آستین نه آستین را برفشان . نظامی . در ملک دستیار قلم گشت عدل او تا تاب و گوشمال کمند و کمان دمد. سلمان (از شرفنامه ٔ منیری ). نیست مر درماندگان فاقه را جز ایادی و عطایت دستیار. ؟ (از آنندراج ). دریادلا ز صدر تو محروم مانده ام زیرا که نیست عزم مرا دستیار پای . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ شاگرد و زیردست . (برهان ). زیردست و مرید و شاگرد و مطیع. (ناظم الاطباء). نوچه . ◄ وزیر. (ناظم الاطباء). ◄ سلاح . (آنندراج ). ◄ دستیاره . دست بند. دستوانه : بر پای ظلم هیبت او پای بند گشت بر دست عدل دولت او دستیار شد. ابوالفرج رونی .