حلیة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلیة. [ ح َ ] (اِخ ) نام قلعه ای از قلاع ثغر در کوه صبر از سرزمین یمن . و نیز نام وادیی است . (از معجم البلدان ).
حلیة. [ ح ِ ی َ ] (ع ص، اِ) زیور. (از منتهی الارب ). پیرایه . (ترجمان عادل ). ج، حِلی ً، حُلی ً. (منتهی الارب ) : صورت از دفتر و حلیه ز قلم محو کنید حلی از خنجر و کوکب ز سپر بگشائید. خاقانی . واصفان حلیه ٔ جمالش بتحیر منسوب که ماعرفناک حق معرفتک . (از گلستان ). ◄ آرایش شمشیر. ◄ پیکر. ◄ خلقت . (منتهی الارب ). خلقت و صورت و صفت چیزی . (آنندراج ). ◄ نشان روی . (ترجمان عادل بن علی ). ◄ صفت مرد. (منتهی الارب ). شکل و شمایل : چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه اش را گفت ز ابرو و ذقن . مولوی . بود ذکر حلیه ها و شکل او بود ذکر غزو و صوم و اکل او. مولوی .