حلواگر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلواگر. [ ح َ گ َ ] (ص مرکب ) حلوائی . حلوافروش . قنّاد. (آنندراج ) : دانی حدیث آن زن حلواگر گدای گفتا چنین کنی بمکافا چنان خوری . خاقانی . سخت زیبا لیک هم یک چیز هست کآن ستیره دختر حلواگرست . مولوی . حشو انجیر چو حلواگر صانع که همی حب خشخاش کند در عسل شهد بکار. سعدی . آن شکرریز لب شیرین مه حلواگرست گویی آن مه را دهان تنگ، تنگ شکر است . سیفی . ♦ حلواگرانه ؛ مانند حلواگر. بسان حلواپز : آن جامه ٔ حلواگرانه از من بیرون کرد. (اسرارالتوحید ص ٥٤).