حقارت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حقارت . [ ح َ رَ ] (ع اِمص ) ذلت . خواری . (از اقرب الموارد). زبونی . پستی . فرومایگی . کوچکی . ◄ (مص ) خرد شدن . حقیر شدن . (زوزنی ). خوار شدن . زبون شدن . ◄ خرد شمردن . کوچک شمردن . تحقیر : در هیچکس بچشم حقارت نظر مکن تا در تو هم بدیده ٔ تحقیر ننگرند. خواجه عبداﷲ انصاری . مبین در هیچ شخصی از حقارت که نپذیرد در این جا دل عمارت . ناصرخسرو. در من بحقارت نتوان کرد نگاه یک باز سپید به ز صد باز سیاه . ادیب صابر. دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و آن دگر مال اندوخت ... پس این توانگر بچشم حقارت در فقیر نظر کردی . (گلستان ). رجوع به حقارة شود.