حصر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ صَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) به سخن درماندن.<BR>۲- تنگدل شدن.<BR>۳- (اِمص.) تنگدلی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ صَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) به سخن درماندن. ۲- تنگدل شدن. ۳- (اِمص.) تنگدلی.
(حَ) [ ع. ] (مص م.) محاصره کردن، احاطه کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حصر. [ ح َ ] (ع مص ) حصر چیزی ؛ وارسیدن همه ٔ آنرا. فراگرفتن همه را. گرد گرفتن کسی را. احاطه کردن . ◄ محاصره کردن . اندر حصار کردن . (تاج المصادر بیهقی ). در حصار کردن : اعداش را نبد مدد الاّ عذاب و حصر خوش باد آن پسر که پدر باشدش چنان . منوچهری . بر سریر جاه بادی متکی حاسدان جاه تو در حبس و حصر. سوزنی . ◄ شمردن . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). چو این اوصاف نیکو حصر کردم با خرد گفتم بدین دعوی که برخیزد در این معنی چه فرمائی . انوری . بلند پایه ٔ قدرش چه جای فهم و قیاس فراخ مایه ٔ فضلش چه جای حصر و بیان . سعدی . ◄ بازداشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (مهذب الاسماء) (دهار) (ترجمان عادل ). بازداشتن از سفر و غیر آن . ◄ محدود کردن . منحصر کردن . محصور کردن . ◄ قبض آوردن شکم . شکم گرفتن . شکم بگرفتن . (زوزنی ) (ترجمان عادل ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ تنگدل شدن . ◄ تنگ گرفتن بر کسی . ◄ حصار بر شتر بستن . پالان بستن شتر را. ◄ حصر به سر. نگاه داشتن راز در سخن . ◄ (اصطلاح معانی و بیان ) قصر؛ اثبات حکم برای چیزی ونفی آن از ماعدای آن . رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود : هست ایاک نستعین هم بهر حصر حصر کرده ست استعانت را و قصر. مولوی . ◄ ممنوع و بازداشته شدن از هر چیزی که باشد. ◄ عاجز شدن از چیزی . درماندن . (تاج المصادر بیهقی ). ماندگی . درماندگی . ◄ درمانده شدن . (ترجمان عادل ). ◄ تنگی سینه . ◄ حصر کردن به ؛ قصر کردن به . اقتصار کردن به . منحصر کردن به . بسنده کردن به . وقف . ◄ (اصطلاح فقه ) بعلت مرض از وصل بمکه یا عرفات و مشعرممنوع شدن محرم . و چنین کس حیوانی را که بقربانی تخصیص داده بوده است یا حیوانی دیگر و یا قیمت آن را بمکه ارسال می کند و پس از انجام تقصیر محل میشود. ◄ آوردن چیز بشمار معین و محدود. (از تعریفات جرجانی ص ٦٠). ♦ بی حد و حصر ؛ بیشمار. بی مر. بی قیاس که بشمار ناید از بسیاری . ♦ حصر کلی در جزئی ؛ (اصطلاح منطقی ) مانند حصر نوع در جنس . رجوع به تعریفات جرجانی و کشاف اصطلاحات الفنون شود. ♦ حصروراثت ؛ (اصطلاح حقوقی جدید) انجام تشریفات قانونی برای به رسمیت شناخته شدن و محدود شدن وارثان شخص درگذشته .
حصر. [ ح َ ص ِ ] (ع ص ) بخیل . مردی گران جان که هیچ خیر ندهد. (مهذب الاسماء). فرومایه . ◄ بسته . ◄ عاجز. ◄ مرد رازدار.
حصر. [ ح َ ] (ع اِ) احاطه . محاصره . و در فارسی با فعل کردن و شدن صرف شود.
مترادف و متضاد واژهدان
حد، محدودیت تنگدلی احاطه، محاصره احاطه کردن، دربر گرفتن، محاصره کردن محصور کردن، تنگگرفتن شمارش
واژگان قرآن
لِلْفُقَرآءِ الَّذینَ أُحْصِرُوا «حصر» به معناى حبس و منع و تضییق است، و در اینجا به معناى تمام امورى است که انسان را از تأمین معاش باز مى دارد.(5)