حشیش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حشیش . [ ح َ ] (ع اِ) گیاه خشک . (دهار) (مهذب الاسماء). گیاه خشک و شبیه به خشک شده نباتیست که بر روی زمین پهن نبوده باساق باشد و بحد ثمنش نرسد. اصار. ایصر. تن . ◄ در استعمال شعرای فارسی زبان مطلق گیاه : ای خواجه با بزرگی اشغال چی ترا برگیر جاخشوک و بر او میدر و حشیش . شهید بلخی . جواب داد سلام مرا بگوشه ٔ ریش چگونه ریشی مانند یکدو دسته حشیش . انوری . گاو که بود تا تو ریش او شوی خاک چه بود تا حشیش او شوی . مولوی . از برای اینقدر ای خام ریش آتش افکندی در این مرج حشیش . مولوی . ژنده پوشید و در حشیش آمد. سعدی (هزلیات ). میفراز گردن به دستار و ریش که دستار پنبه است و ریشت حشیش . سعدی (بوستان ). ابن بیطار نیز آن را به معنی مطلق گیاه بکار برده است : و هو [ ای عنب الدب ] ثمر نبات منخفض شبیه بما یکون بین الشجر و الحشیش . (ابن البیطار). ◄ چرس . بنگ . آنچه ازبرگ خشک شاهدانه ٔ هندی سازند تخدیر را. گردی که بر برگهای شاهدانه پدید آید و از آن چرس و بنگ کنند : خاصیت بنهاده در کف حشیش کو زمانی میرهاند از خودیش . مولوی . ◄ سبزه . ورق الخیال . (یادداشت مؤلف ). ◄ خشک . یابس : خرج الولد حشیشاً؛ ای یابساً. بچه که در شکم خشک شده باشد.بچه ٔ مرده در شکم . ◄ در بعضی کتب به معنی بلغور و بربور و کبیده ٔ گندم و جو و امثال آن آورده اند. لکن ظاهراً آن مصحف جشین باشد با جیم معجمة.
حشیش . [ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حصن بخش زرند شهرستان کرمان . واقع در ٣٥هزارگزی باختر زرند و ٩هزارگزی جنوب راه مالرو زرند به بافق . ناحیه ای است واقع در جلگه، معتدل . دارای ٦٥ تن سکنه میباشد.فارسی زبانند. از قنات مشروب میشود. محصولات آنجا غلات، حبوبات، پسته، پنبه . اهالی به کشاورزی گذران میکنند. راه مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
حشیش . [ ح ُ ش َ ] (اِخ ) ابن حرقوص بن مازن مالک بن عمربن تمیم . (لباب الانساب سمعانی ) (ابن اثیر).