حشری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حشری . [ ح َ ش َ ] (ص نسبی ) منسوب به حشر، یک تن از سپاه غیر منتظم : آن مردم حشری هزیمت کرد و لشکری چون هزیمت آنان بدید تیز براندن گرفت، تا زان حشریان اندر آن هزیمت سه هزار مرد کشته شد. (تاریخ سیستان ). ◄ یک تن سخره . یکی به بیگار و شاکارگرفته شده : تا پنجاه هزار مرد حشری و بیست هزار مغول آنجا جمع گشت . (جهانگشای جوینی ). و بفرمود تا از جانب جند نیز، توشی مردان حشری مدد فرستاد و بر راه بخارا روان شد. (جهانگشای جوینی ). ◄ دشنامی مر زنان را در تداول عوام فارسی زبانان . زن تباه کار. زن در دست رس همه کس . ◄ مرد یا زن شهوت پرست . سخت مایل به عمل جنسی .
حشری . [ ح َ ] (ع اِ) ترکه و اموال آنکه او را وارثی نباشد.