حزب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- گروه، دسته.<BR>۲- هر یک از ۱۲۰ جزو قرآن مجید.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- گروه، دسته. ۲- هر یک از ۱۲۰ جزو قرآن مجید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حزب . [ ح ِ ] (ع اِ) گروه . (ترجمان عادل ) دسته . (منتهی الارب ). گروه مردم . (غیاث ). ثلة. (دهار). حزبة. حِزق . فوج . فرقة. ج، احزاب . (منتهی الارب ). ◄ جمعی از کفار که متفق شده، به حرب رسول (ص ) آمدند. و آن حرب را «غزوه ٔ احزاب » نامند. ◄ یاران . مددکاران . (منتهی الارب ). ملازمان . سپاه یا دوستان یا تابعین برای کسی : حافظ اعلام شرع، ناصردین رسول کز مدد علم اوست نصرت حزب خدا. خاقانی . ◄ در اصطلاح علم فتوت از علوم تصوف طایفه ای باشند منسوب به یک شخص . و فرق میان حزب و بیت آن است که حزب در بیت داخل باشد چون بطن در قبیله، و احزاب متفق باشند و با یکدیگر محاضره نکنند، اما بیوت مختلف باشند. (از کتاب نفائس الفنون، علم فتوت ). ◄ چهار یکی از جزو قرآن و مجموع قرآن سی جزء است پس قرآن صد و بیست حزب باشد. یک صد و بیستم قرآن . ◄ سلاح . (منتهی الارب ). ساز جنگ . ◄ ورد. ◄ وظیفه . ◄ نوبت آب . (منتهی الارب ). ◄ نصیب . پاره ای از هر چیز. ◄ دسته و فرقه ٔ سیاسی که در امور اجتماعی نظرهای خاص بیک طبقه را تعقیب کند. ♦ حزب اﷲ؛ حزب خدا. مؤمنین . گروه صلحاء. (غیاث ).
حزب . [ ح ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ حازب . (منتهی الارب ). ◄ ج ِ حزیب . (منتهی الارب ).
حزب . [ ح َ ] (ع مص ) رسیدن چیزی به کسی . رسیدن کار سخت که اندوهناک گرداند. (از منتهی الارب ). کاری رسیدن . (تاج المصادر بیهقی ). دشوار شدن چیزی بر کسی و فشردن او را. سخت شدن . حزابة.
مترادف و متضاد واژهدان
باند، جمع، دسته، عده، فرقه، تشکیلات سیاسی، گروه بهره، حظ، نصیب
فرهنگ طیفی واژهدان
پولیتبورو، کمیته جناح، خط، جمعیت، گروه، دسته، تروپ، باند، شاخه، فرقه، تیره حزب سیاسی، چپ، راست، میانهرو، لیبرال، آزادیخواه، ملی، ملیگرا، ملیون، کمونیست، اشتراکی، تندرو، رادیکال، فاشیست، اجتماعی حزب جمهوری اسلامی، حزبالله دمکرات، جمهوریخواه، سوسیال دمکرات، کارگر، محافظهکار، سوسیالیست، لیبرال، حزب باد مکتب سیاسی، مکتب، مرام، عقیده، مسلک، سلک، مذهب، جهانبینی، فلسفه اپوزیسیون، فرد مخالف دستهبندی غیرتشکیلاتی، جماعت
واژگان فارسی سره واژهدان
گروه، دسته، جرگه، توده، باهماد