حدر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حدر. [ ح َ ] (ع مص ) فربه و سطبرشدن . فربه و درشت و گرداندام گردیدن . (منتهی الارب ).فربه شدن و ضخیم شدن . (تاج المصادر بیهقی ). حدارت . ◄ پرگوشت شدن چشمخانه . (منتهی الارب ). ◄ گرداندامی با سطبری . (منتهی الارب ). ◄ از بالا به زیر افکندن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). از بالا به زیر آوردن . حدور. (آنندراج ). ◄ حدر سفینة؛ فرستادن کشتی را بسوی شیب . (منتهی الارب ). کشتی به شیب فروگذاشتن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بشتاب بانگ نماز کردن . (تاج المصادر بیهقی ). بشتاب خواندن . (زوزنی ). ◄ درآماهیدن . (تاج المصادر بیهقی ). آماسیدن . (مهذب الاسماء). برآماهیدن . (زوزنی ). آماس کردن پوست . آماس شدن پوست از زدن چوب . (آنندراج ). ◄ بافتن ریشه ٔ دستار و ردا. ◄ راندن دارو شکم را. ◄ گرد گرفتن چیزی را. ◄ انداختن تنگ سال کسی را به فرودستی : حدرتهم السنة. (آنندراج ).
حدر. [ ح َ دَ ] (ع مص ) حدر عین ؛ روان کردن اشک چشم را. (منتهی الارب ). جاری شدن اشک از چشم . ◄ یکی را دو دیدن .
حدر. [ ح َ دَ ] (ع اِ) زمین نشیب یا جائی که از آن فرودروند. (منتهی الارب ). جائی که از آن جا فرودآیند.