حجیج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حجیج . [ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اورامان لهون بخش پاوه، شهرستان سنندج، در ٣٤هزارگزی شمال پاوه یک هزارگزی شمال رودخانه ٔ سیروان . کوهستانی و سردسیر است و ١٠٧٢تن سکنه دارد. آب آن از چشمه و محصول آن لبنیات، مختصر میوه، غلات و شغل اهالی مکاری، گیوه و شال بافی است . راه آن مالرو و صعب العبور است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٥).
حجیج . [ ح َ ] (ع ص، اِ) حجت گوی . ◄ ج ِ حاج . (منتهی الارب ). حج کنندگان . حج گزاران : سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود. (گلستان ). ♦ متوکلاً علی زاد الحجیج ؛ بی زاد و توشه در سفر حج . ◄ مردی که غور زخم وی بمیل آزموده شده باشد. (آنندراج ).
حجیج . [ ح َ ] (اِخ ) ابن قاسم . (شیخ ...) معروف به وحید. او راست : منهج الاطباء و شفاءالاحباء در طب .