حباب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حُ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- برآمدگی کوچک که به علت سقوط چیزی در آب ایجاد میشود. در فارسی آب سوار گویند.<BR>۲- روپوش شیشهای که روی چراغ گذارند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- برآمدگی کوچک که به علت سقوط چیزی در آب ایجاد میشود. در فارسی آب سوار گویند. ۲- روپوش شیشهای که روی چراغ گذارند.
(حِ) [ ع. ] (مص م.) دوست داشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حباب . [ ح َ ] (ع اِ) کوپله . غوزه . غنچه . سوارگ . سوار آب . گنبد آب . آب سوار. فراسیاب . سیاب . غوزه ٔ آب . غنچه ٔ آب . کوپله ٔ آب . گوی . نفّاخة. فقّاعة. سوارک آب . جندعة. (منتهی الارب ). قبک آب . (دهار). فرزند آب . قبه ٔ آب . عسل . سوارگان آب . (مهذب الاسماء). حبیب . (مهذب الاسماء). غوزه ٔ آب که به شیشه ماند. حبابة یکی . (منتهی الارب ) : ز جودت موج دریا یک حباب است ز خشمت جوش دوزخ یک شرار است . مسعودسعد. وز آب تیغ و آتش رزم تو در نبرد عمر عدو چو عمر حباب و شرار باد. مسعودسعد. عمر اعدای او مبادابیش زآنکه بر آبگیر عمر حباب . سوزنی . گه سیم گری نماید آبش گه شیشه گری کند حبابش . خاقانی . گر شیشه کند حباب شاید شیشه ز پی گلاب باید. خاقانی . بوقت مکرمه بحر کفش چو موج زدی حباب وار بدی هفت گنبد خضرا. خاقانی . بادیه بحر و بر آن بحر چو باران و حباب قبه ٔ سیم زده حله و احیا بینند. خاقانی . خاقانی است پیشرو کاروان شعر همچون حباب پیشرو کاروان آب . خاقانی . آذین صبوحی را زد قبه حباب از می هر قبه از آن دری شهوار نمود اینک . خاقانی . تا که هوا شد بصبح کوزه ٔ ما دردریز بر سر سیل روان شیشه گر آمد حباب . خاقانی . دردی مطبوخ بین بر سر سبزه ز سیل شیشه ٔ نارنج بین بر سر آب از حباب . خاقانی . خصم تو هست بر سر درپای اشک خویش کم عمر و بی قرار و تهی مغز چون حباب . کمال اسماعیل . و اندرون خرگاه را از عقود لاَّلی حباب (؟) بریخت . (جهانگشای جوینی ). در تن همچون سبو هستی چو آب گفتگو و صلح و جنگت چون حباب . مولوی . می فتاد از جوزبن جوز اندر آب بانگ می آمد همی دید او حباب . مولوی . غنچه ٔ گل را صبا چون قلعه ٔ دربسته یافت خندقش جوی روان و بلبلش هندوی بام برگذشت از آب آن خندق بکشتی ّ حباب رفت و در یک دم گشاد آن قلعه ٔ فیروزه فام . خواجه جمال الدین سلمان . زهی محال چو حفظت به بحر غوطه زند که بعد از این شکند زورق حباب نهنگ . عرفی . بر هوا می افکند هر دم کلاهی از حباب قطره از شادی که دریا حال او پرسیده است . کلیم . با کمال نازکی افکار ما بی مغز نیست هر حبابی کشتی نوح است در جیحون ما. صائب . غبار خاطر من گر بگریه آمیزد چه خاکها که نه در کاسه ٔ حباب کند. صائب . از حباب آموز همت را که با صد احتیاج خالی از دریا برون آرد سبوی خویش را. صائب . ♦ مثل عمر حباب ؛ زمانی سخت کوتاه . ◄ درگه . درگاه . آستانه . آستان . سدّه . عتبه . وصید. وصیده . فناء. کریاس . ◄ صاحب آنندراج گوید: بادپیما، پوچ، بیمغز، سبک مغز، شوخ چشم، اهل بصیرت، بی تعلق، خشک مغز، تنگ ظرف، تنگدل، نیک دل، ساده دل، تهی دست، تهی چشم، بی بصر، ناتمام، تردامن، خودنما، خانه بدوش، خانه بردوش، سست بنیاد، سست بنیان، از صفات حباب است . و قبة، قفل، خانه ٔ دربست، چشم، چشمه، نهنگ، سر، افسر، تاج، کلاه، عقده، گره، کیسه، سپر، آئینه، مهر، کوکب، فانوس، کفش، کاسه، کاسه ٔ سرنگون، کاسه ٔ واژون، جام، قدح، شیشه، سبوی، زورق، کشتی، گوهر، غنچه، کدو، پستان از تشبیهات اوست . ◄ شب نم . (منتهی الارب ). ژاله . ◄ نهایت چیزی، یقال : حبابک کذا؛ ای غایة محبتک، و حبابک ان تفعل کذا؛ ای مبلغ جهدک . (منتهی الارب ). ♦ حباب الماء ؛خطهای آن که از باد بر روی آب پدید آید. و کذلک حباب الرمل فیهما. (منتهی الارب ). ۩ معظم آب . (منتهی الارب ). بیشتر آب دریا. (مهذب الاسماء). جایی که آب بسیار و ژرف دارد.
حباب . [ ح ِ ] (ع اِ) ج ِ حُب ّ. دوستی ها.
حباب . [ ح َ ] (اِخ ) میرزا فتح اﷲ، از مردم قریه ٔ خوزان از بلوک اصفهان . نسب وی به امیر نجم ثانی میرسد که در زمان نواب همایون شاه اسماعیل صفوی در سرداری ولایت ماوراءالنهر شهید شد، و میرزای مزبور در جوانی به هندوستان رفته و بعد از تحصیل سامان و مراجعت به اصفهان در زمان شاه طهماسب (ثانی ) صفوی به منصب کلانتری دارالسلطنه ٔ مزبور مباهی و در دولت نادری در سنه ٔ ١١٦٣ هَ . ق . به خراسان مأمور و حسب الحکم آن پادشاه قهار با میرزا رحیم اشتهاردی و میرزاکاظم اصفهانی میان ری و کاشان در صحرای نمک شهید شدند . از اوست . بد نگفته : آن سلیمانی که از هولش به نیرو میکشند گر دهد فرمان بجدی و صعوه و نحل و غراب طعمه از چنگال شیران لقمه از کام نهنگ مهره از پهلوی ثعبان بیضه از پشت عقاب آن شهنشاهی که گاه حمله چون گیرد سنان از نهیب او بیندازند در هامون و غاب شاخ کرگ وعاج فیل و تاب مهر و بال مرغ پنجه شیر و مهره مار و زهره ببر و پر عقاب چون در ایوان باده پیمائی و سازی برگ عیش هشت چیزت هشت چیز آرند در بزم شراب نحل شهد و نخل تمر و باغ ورد و صبح (؟) قند نجم نقل و ماه شمع و مهر جام و تاک آب ساقی ِ دور از خم گردون مینای سپهر تا بجام ماه و طاس مهر میریزد شراب کاسه ٔ دریوزه ٔ خصم تو خالی چون هلال ساغر هرروزه ٔ بزم تو پر چون آفتاب . و نیز او راست : اگر زنم به لب از دست آن نگار انگشت شود چو غنچه ز خون دلم نگار انگشت برآید از رگ من ناله گر بخارم تن بدان مثابه که مطرب زند بتار انگشت به کارِ بسته ام از هیچ ره گشادی نیست مگر دمی که غمت را کند شمار انگشت به تلخ کامی ایام شادباش و مزن بشهد کاسه ٔ هر سفله زینهار انگشت . (آتشکده ٔ آذر چ ١٢٧٠ هَ . ق . بمبئی ص ٣٧١).
مترادف و متضاد واژهدان
آبسوار، آب سواران سرپوش شیشهای، روچراغی، کاسه چراغ، روپوش چراغ
فرهنگ طیفی واژهدان
کف، جوش، تخمیر نوشابه گازدار، گاز
واژگان فارسی سره واژهدان
گنبده، گنبدک، غوزاب، غنچاب