حالیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حالیا. (از ع، ق ) اکنون . حالی . در این وقت . فعلاً. عجالةً : کبک عاقل خود را حالیا غافل میسازد. (جهانگشای جوینی ). نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا تا کی شود قرین حقیقت مجاز من . حافظ. یارب این شمع دل افروز ز کاشانه ٔ کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه ٔ کیست حالیا خانه برانداز دل و دین منست تا در آغوش که می خسبد و همخانه ٔ کیست ؟ حافظ. عاقبت منزل ما وادی خاموشان است حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز. حافظ. صوفی صومعه ٔ عالم قدسم لیکن حالیا دیر مغان است حوالتگاهم . حافظ. آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی . حافظ. تا درخت دوستی کی بر دهد حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم . حافظ. حالیامصلحت وقت در آن می بینم که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم . حافظ. حالیا مزار و مرقد مطهر ایشان آنجا است . (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ مؤلف ص ٢٣). و اشارت به موضعی کردند که مرقد مطهر ایشان حالیا آنجا است . (انیس الطالبین بخاری ص ٢٢٦). از گلستان رخت حسن بتان یک ورق است حالیا از ورق عشق تو اینم سبق است . کمال خجندی . خرج کن اینکه حالیا دارم آنچه یابم دگر برت آرم . مکتبی .