حالا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حالا. (ازع، ق، اِ) اکنون . کنون . اینک . نَک . نون . الاَّن . امروز. ایدر. ایمه . همیدون . ایدون . فی الحال . این زمان . در همین وقت . در همین حال . در همین زمان : دروغی که حالا دلت خوش کند به از راستی کت مشوش کند. سعدی . ◄ فوراً. معجلاً. عاجلاً. ◄ یک دم . (لغت نامه ٔ اسدی ص ٥١٥). ◄ پیشادست . سَلَم . نقد. ◄ از حالا؛ از هم اکنون . از این ببعد: از حالا تا فردا؛ از امروز تا فردا.