حافظ | غزلیات | غزل شماره ۴۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی پر کن قدح که بیمیمجلس ندارد آبی وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی در انتظار رویت ما و امیدواری در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی مخمور آن دو چشمم آیا کجاست جامی بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی حافظ چه مینهی دل تو در خیال خوبان کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی