حافظ | غزلیات | غزل شماره ۴۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
لبش میبوسم و در میکشم می به آب زندگانی بردهام پی نه رازش میتوانم گفت با کس نه کس را میتوانم دید با وی لبش میبوسد و خون میخورد جام رخش میبیند و گل میکند خوی بده جام میو از جم مکن یاد که میداند که جم کی بود و کی کی بزن در پرده چنگای ماه مطرب رگش بخراش تا بخروشم از وی گل از خلوت به باغ آورد مسند بساط زهد همچون غنچه کن طی چو چشمش مست را مخمور مگذار به یاد لعلشای ساقی بده می نجوید جان از آن قالب جدایی که باشد خون جامش در رگ و پی زبانت درکشای حافظ زمانی حدیث بیزبانان بشنو از نی