جمله
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جُ لِ) [ ع. جملة ] (اِ.)<BR>۱- همگی، همه.<BR>۲- کلام و سخنی که معنی داشته و کامل باشد (دستور).<BR>۳- سخن، کلام.<BR>۴- تماماً، سراسر.<BR>۵- خلاصه، مجمل.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جُ لِ) [ ع. جمله ] (اِ.) ۱- همگی، همه. ۲- کلام و سخنی که معنی داشته و کامل باشد (دستور). ۳- سخن، کلام. ۴- تماماً، سراسر. ۵- خلاصه، مجمل.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جملة. [ ج ُ ل َ ] (ع اِ) همگی چیزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). همه . ج، جُمَل . (منتهی الارب ). ◄ تماماً. سراسر. (فرهنگ فارسی معین ): جمله ٔ کتاب را خواندم . ◄ کلام تام . (منتهی الارب ). کوچکترین واحد کلام که مفید معنی باشد و آن مرکب است از مسندالیه، مسند، رابطه یا فعل . ◄ واحد ساختمانی یک قطعه در موسیقی که دارای معنی کامل باشد و در آخر آن سکوت طویل قرار میگیرد. (فرهنگ فارسی معین ).
مترادف و متضاد واژهدان
تمام، کاملا، کل، همه، یکباره، یکسر، یکسره عبارت زمره، عداد
فرهنگ طیفی واژهدان
پاراگراف، عبارت، اصطلاح فرمول، فرمول ریاضی، کلیشه ضربالمثل، اصل کلام، سخن، نوشته، متن پیشینه سطر، بند جمله معترضه نهاد و گزاره، دستورزبان
واژگان فارسی سره واژهدان
سهمان، همه، همگی، گفته، گفتار، گزاره، فراز، سهمان، رسته، دستهای، دسته واژه، دسته، دستگی، دست واژه