جفاپیشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جفاپیشه . [ ج َ ش َ / ش ِ ] (ص مرکب ) جافی . که جفا پیشه دارد. که کار او جفاست . جفاکار.ظالم و ستمکار. (برهان ). ستمگر. (ناظم الاطباء). آن که پیشه ٔ او ظلم و ستم باشد. (آنندراج ) : جفاپیشه بدگوهرافراسیاب ز کینه نه آرام جوید نه خواب . فردوسی . نکوهیده باشد جفاپیشه مرد به گرد در آزداران مگرد. فردوسی . جفاپیشه گشت آن دل نیکخو پراندیشه شد، رزم کرد آرزو فردوسی . دو مرد جفاپیشه را دل ز درد بپیچیدو شد رویشان لاجورد. فردوسی . منوز جفاپیشه گفت این نبرد همه سخت از آن باد بوده است و گرد. اسدی (گرشاسب نامه ). تیر و بهار دهر جفاپیشه خردخرد بر تو همی شمرد و تو خود خفته چون حمیر. ناصرخسرو. هنر آنست که پیغمبر خیرالبشر است وین ستوران جفاپیشه بصورت بشرند. ناصرخسرو. نفس جفاپیشه ات ماری بد است قصد سوی کشتن این مار کن . ناصرخسرو. سازگاری کن با دهر جفاپیشه که بد و نیک زمانه به قطار آید. ناصرخسرو. از بد گنبد جفاپیشه کرد چندان که باید اندیشه . نظامی . آن جفاپیشه را که بود وزیر پای تا سر کشیده در زنجیر. نظامی . چو دیدی که دارا جفاپیشه گشت گناهی نه، با من بداندیشه گشت . نظامی . اگر بر جفاپیشه بشتافتی کی از دست قهرش امان یافتی . سعدی . بزرگی جفاپیشه در حد غور گرفتی خر روستائی بزور. سعدی . خوبرویان جفاپیشه وفا نیز کنند به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند. سعدی . و حاکم شرع جفاپیشه از هر ظالمی بدتر است . (مجالس سعدی ). رجوع به ستمگرو بیدادگر و ظالم شود. ◄ گناهکار. (برهان ). گنهکار. (انجمن آرا). ◄ کنایه از معشوق و مطلوب هم هست . (برهان ).
واژگان فارسی سره واژهدان
آزارنده
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی