جباب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جباب . [ ج َب ْ با ] (ع ص ) جبه ساز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ جبه فروش . (منتهی الارب ).
جباب . [ ج ُ ] (اِخ ) سرزمین بنی سعدبن زید مناةبن تمیم است . این کلمه علم منقول است از جباب بمعنی کفک شیر شتر. (از معجم البلدان ).
جباب . [ ج ُ] (ع ص، اِ) قحط. ◄ باطل . ◄ رایگان . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ کفک شیر شتر که بمسکه ماند. (منتهی الارب ). چیزی است مانندکفک که بر سر شیر شتر میافتد. کفک . (آنندراج ). آنچه بر سر شیر اشتر گرد آید چون مسکه . (مهذب الاسماء).