جاویدان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاویدان . (ص، ق ) همیشه . پاینده . دائم . (برهان ). جاودان . (ناظم الاطباء). جاوید. جاویدانه . جاودانه . جاود : گر همی خواهی که جاویدان بمانی ای پسر در میان این دو آتش خویشتن را چون پزی . ناصرخسرو. گفتی که کجا رفتند آن تاجوران اینک ز ایشان شکم خاک است آبستن جاویدان . خاقانی . او خدایست تعالی ملک الملک قدیم که تغیر نکند ملکت جاویدانش . سعدی .
جاویدان . (اِخ ) ابن سهرک . وی از مؤسسین اولیه ٔ خرمیان است که بعدهابه خرم دینان شهرت یافته اند بوده و مخدوم بابک خرمی است و بکوه بذ مقام داشت و در امر ریاست خرمیان با ابوعمران جدال کرد و عاقبت ابوعمران را بکشت و بیوه ٔ او بحیله بابک را که خادم شوهرش بود شوی خویش ساخت ووی را رئیس خرمیان کرد. رجوع به بابک خرم دین شود.