جان کندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جان کندن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) جان دادن . محتضر بودن . در حال سکرات بودن . جان دادن میرنده . سکرات . سَوق . سیاق . (منتهی الارب ). نَزع : من همان گویم کان لاشه خرک گفت و میکند بسختی جانی . رشید وطواط. خصم در جان کندن آمد چون چراغ زان فواقش در دهان آمد برزم . خاقانی . صد عمر گران آید جان کندن عالم را تا زین فلکت جنسی دلدار پدید آید. خاقانی . طلبکار گوهر که کانی کند به پندار امید جانی کند. نظامی . چون نمردی گشت جان کندن دراز مات شودر صبح ای شمع طراز. مولوی . مرد غرقه گشته جانی میکند دست را در هر گیاهی میزند. مولوی . زر از معدن بکان کندن برآید و از دست بخیل به جان کندن برنیاید. (گلستان ). یاد لب تو در دل غمگین بود مرا جان کندن از فراق تو شیرین بود مرا. جمالی دهلوی (از ارمغان آصفی ). ◄ رنج بسیار تحمل کردن . رنج و تعبی بسیار بردن برآوردن مقصودی را. با کمال کره کاری کردن یا چیزی دادن . کره نمودن بسیار در پرداختن مالی یا اعمال عملی . بصعوبت و با کمال اکراه کردن کاری را : و پریان همه شب آمدندی و جان می کندندی و هیچ نتوانستندی کردن . (اسکندرنامه نسخه ٔ نفیسی ).اراقیت تا وقت صبح جان میکند و البته فرصت نمی یافت .(اسکندرنامه نسخه ٔ نفیسی ). رومه سوزی مژه برمیکنی از نادانی ای بهرکندن و هر سوختنی ارزانی . جان کن ای کور و جگر سوز و سخن نیکو گوی مژه و رومه چه کردند در این نادانی . سوزنی . چون ز پس هزار سال اهل دلی نیاورد اینهمه جان چه میکند دور برای آسمان . خاقانی . بیا گو شب ببین کان کندنم را نه کان کندن ببین جان کندنم را. نظامی . به امید تو این کان می کنم من بیا بنگر که چون جان میکنم من . نظامی . نقل ست که جمال موصلی عمری خون خورد و جان کند و مال و جاه بدست آورد و بذل کرد بسیار سعی کرد تا در محاذات روضه ٔ خواجه ٔ انبیاء علیه السلام یک گور جایگاه یافت . (تذکرةالاولیاء). ♦ امثال : جان کندن از سگان جهنم دریغ نیست ؛ یعنی بد نفس و موذی را همیشه در شکنجه ٔ روزگار بودن و احوال به عسرت گذشتن درخور و سزاوار است . (بهار عجم ) (آنندراج ). مردن مردن است جان کندنش چیست .