جان دارو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِمر.) نوشدارو، داروی جان بخش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِمر.) نوشدارو، داروی جان بخش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاندارو. (اِ مرکب ) کنایه از تریاک است که افیون باشد. (برهان ). ◄ نوش دارو و تریاق را گویند که حفظ جان کند و زندگی بخشد. (آنندراج ) : جانداروی عاشقان حدیثت قفل دل گمرهان دعایت . جمال الدین عبدالرزاق . آن می که کلیدگنج شادی است جان داروی جام کیقبادیست . نظامی . ای سخنت مهر زبانهای ما بوی تو جانداروی جانهای ما. نظامی . ابرکه جانداروی پژمردگی است هم قدری بلغم افسردگی است . نظامی . ساخته جانداروئی از پی دلها بنطق آینه ٔ آفتاب مفتی صاحبقران . مجیر بیلقانی . نباتی کز فضای بی ثبات او همی خیزد اگر چه محض جانداروست درمان را نمی شاید. مجیر بیلقانی . ای داور مهجوران جانداروی رنجوران صبر همه مستوران رسوای تو اولی تر. خاقانی . جان نالان را بداروخانه ٔ گردون مبر کز کفش جانداروئی بی سم نخواهی یافتن . خاقانی . بهترین جائی بدست بدترین قومی کز او مهره ٔ جاندارو اندر مغز ثعبان دیده اند. خاقانی . باد صبا ز عهد صبی یاد میدهد جان داروئی که غم ببرد درده ای صُبَی . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی