جان دار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص فا.)<BR>۱- زنده، موجود زنده.<BR>۲- قادر، توانا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص فا.) ۱- زنده، موجود زنده. ۲- قادر، توانا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جاندار. (نف مرکب، اِ مرکب ) معروف است که انسان و حیوان زنده باشد. (برهان ). ذی روح . دارای روان . حیوان . (ناظم الاطباء). ◄ قادر. توانا. (ناظم الاطباء). ◄ (از: جان، سلاح + دار، دارنده ) معرب نیز: جاندار. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). سلاح دار. (برهان ) (بهار عجم ) (آنندراج ). سلحشور. سلاحدار. سلیح دار. و بصورت «جندار»آمده و جمع آن جانداریه و جنادره است و در مصر تا زمان بنومرین معمول بوده است . (دزی ج ١) : شاهیست چهره ات که دو جاندار خاص او چشم کمان کشیده و زلف زره ور است . رفیع لنبانی (از بهار عجم ) (آنندراج ). چو زخم تیغ نباشد بجنگ نیزه و تیر چه فرق هیز و مخنث ز رستم جاندار. مولوی (از آنندراج ). ◄ محافظت کننده . نگاهبان . (برهان ). نگاهبان . (بهار عجم ). نگاهبان جان سلاطین که همیشه با شمشیر در خدمت سلطان حاضر و متوجه است . (آنندراج ). حافظ. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گارد مخصوص شاه . پاسبان . شرطه . ج، جنادره : کشان از دز بلشکرگاه بردش بنزدیکان و جانداران سپردش . (ویس و رامین ). وشمشیردار بود در دیوان، او را جاندار گفتندی . (تاریخ بیهقی ص ١٢١). سپهبد [ خسروپرویز ] فرهاد بود و سمرگری به روز و منجم برزین و حاجب او نوش بود و گنجور خورشید و نوشین بازدار و فری برز جاندار بودش و طبیب ماهوی خراد. (مجمل التواریخ والقصص ). تا ناگاه جانوسیار و ماهیار وی را بشب اندر چندی شمشیر زدند و بیفتاد و ایشان جاندار خاص بودند. (مجمل التواریخ ایضاً). و حالی جانداری خاص خویش را به میهنه فرستاد بشحنگی . (اسرارالتوحید ص ٣١٤). یکی برادر اسقوزان دیلم بودکه جاندار سلطان بود نام او شهردار. (تاریخ طبرستان ). و لقد شاهدت [ بشیراز ] مرّة رجلاً تجره الجنادرة و هم الشرط الی الحاکم و قد ربطوه فی عنقه . (ابن بطوطه ). چون عقل و جان عزیز و غریبست لاجرم جاندار عقل و عاقله ٔ جان شناسمش . خاقانی . جاندار تو رضای حق است و دعای خلق کاین دو ز صد سریّت لشکر نکوتر است . خاقانی . ندیم و حاجب و جاندار و دستور همه رفتند و خسرو ماند و شاپور. نظامی . زانو زده بر سرین او شیر چون جانداران کشیده شمشیر. نظامی . کی تواند کرد جانداری او هر جانور حافظ و جاندار او ایزدتعالی بس بود. شرف شفروه (از آنندراج ). ◄ رزق و روزی . قوت لایموت . (برهان ). قوت و روزی و این مجاز است . (بهار عجم ) (آنندراج ). قوت روزانه . (ناظم الاطباء) : چنان شده ست ببازارها روائی نان که بوی نان به ترازو نمیرسد ز تنور بزور زور توان یافت اندکی جاندار چه چاره داند کرد آنکه زر ندارد و زور. سوزنی (از آنندراج ). ◄ دوست و مددکار. (آنندراج ). ◄ محکم . قرص . بادوام : ریسمانی جاندار است . پارچه ای محکم و جاندار است .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی