تیزهوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیزهوش . (ص مرکب ) تیزهش . هوشیار. هوشمند. تیزویر. باهوش . (فرهنگ فارسی معین ) : بشد با بنه اشکش تیزهوش که دارد سپه را به هر جای گوش . فردوسی . نکوروی آزاده ٔ تیزهوش ورا نام شهروی گوهرفروش . فردوسی . از آن نامداران بسیارتوش یکی بود بینادل و تیزهوش . فردوسی . خبردار و برنادل و تیزهوش همش دیده بان چشم و جاسوس گوش . اسدی . حیلش را شناخت نتواند جز کسی تیزهوش و روشن ویر. ناصرخسرو. در دانش تیزهوش برجیسم در جنبش کندسیر کیوانم . مسعودسعد. گرفتم سر تیزهوشان منم شهنشاه گوهرفروشان منم . نظامی . از آن نکته ها مردم تیزهوش پر از لعل و پیروزه کردند گوش . نظامی . سکندر بدان روی بسته سروش چنین گفت کای هاتف تیزهوش . نظامی . این حکایت یاد گیر ای تیزهوش صورتش بگذار و معنی را نیوش . مولوی . چنین گفت بیننده ٔتیزهوش چو سر سخن درنیابی خموش . سعدی (بوستان ). تبسم کنان گفتش ای تیزهوش اصم به که گفتار باطل نیوش . سعدی (بوستان ). دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش . حافظ. رجوع به تیز و دیگر ترکیبهای آن شود.