تیرک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیرک . [ رَ ] (اِ مصغر) تصغیرتیر است . (برهان ) (آنندراج ). مصغر تیر؛ یعنی تیر کوچک . (ناظم الاطباء). ◄ تیر و رکن . وردنه . چوبک . شوبق (معرب ). مرقاق . (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). رجوع به تیر تتماج و تیر نان در ذیل ترکیبهای کلمه ٔ تیر (معنی دوم ) شود. ◄ آبله هائی که در دیگ آب جوشان به سبب پخته شدن گوشت یا در میان روغن جوشان بهم میرسد و بخاری که از پاره شدن آبله ٔ دیگ شله و حلیم و هریسه و مانند آن می جهد. (برهان )(از ناظم الاطباء). ◄ وجع را گویند. (فرهنگ جهانگیری ). وجع که مانند سوزن و جوال دوز می خلیده باشد. (فرهنگ رشیدی ). جستن درد و وجع هم هست در اعضاء. (برهان ). دردی که مانند سوزن در اعضاء آدمی می خلد. (ناظم الاطباء). وجع را گویند که مانند سوزن و جوالدوز خلنده باشد. (انجمن آرا) (آنندراج ) : چون سنگ درون گرده گردد مدرک از درد زند گرده چو تیرک ناوک در گرده ٔ کس چو باد گردد مدرک نافع باشد کمار و اسپوس و نمک . یوسفی طبیب (از انجمن آرا) (از آنندراج ). رجوع به تیر کشیدن شود.
تیرک . [ رَ ] (اِخ ) قصبه ای است از اقلیم چهارم در شمال ابهر افتاده سی پاره دیه از توابع آن است . هوایش سرد است ... و آبش از همان کوهها برمی خیزد و به سفیدرود می ریزد. (نزهةالقلوب ج ٣ ص ٦٦).