تیره گوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیره گوی . [ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) گوی تیره . کنایه از زمین : بدارنده کاین آتش تیزپوی دواند همی گرد این تیره گوی که تا زنده ام هیچ نازارمت برم رنج و همواره ناز آرامت . اسدی . که آویختست اندرین سبز گنبد مر این تیره گوی درشت و کلان را. ناصرخسرو. رجوع به تیره شود.