تیره گون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیره گون . [ رَ / رِ ] (ص مرکب )سیاه فام و مظلم و مکدر. (ناظم الاطباء) : ز بانگ تبیره به سنگ اندرون بدرید دل در شب تیره گون . فردوسی . چو روشن شود تیره گون اخترم بکشتی ز آب زره بگذرم . فردوسی . دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون ز دود دهانش جهان تیره گون . فردوسی . گولی تو از قیاس که گر برکشد کسی یک کوزه آب از او بزمان تیره گون شود. لبیبی (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). بس نپاید تا به روشن روی و موی تیره گون مانوی را حجت اهرمن و یزدان کند. عنصری . گران گشت از رنج سیمین ستون گلش گشت گلرنگ و مه تیره گون . اسدی (گرشاسب نامه ). زمین تیره گون شد هوا تیره رنگ که پنهان شد از گرد رخسار زنگ . اسدی (گرشاسب نامه ). رجوع به تیره و ترکیبهای دیگر آن شود.