تیره کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیره کردن . [ رَ / رِ ک َ دَ ](مص مرکب ) کنایه از ناخوش و درهم کردن . (از آنندراج ). سیاه و ضایع کردن . تباه و خراب کردن : چو اسکندری باید اندر جهان که تیره کند بخت شاهنشهان . فردوسی . و دیگر که تنگ اندر آمد سپاه مکن تیره بر خیره این تاج و گاه . فردوسی . بینداخت آن زهر خورده بروی مگر کش کند تیره رخشنده روی . فردوسی . هان و هان تا نخندی از خیره که بسی خنده دل کند تیره . سنائی . طبع روشن داشت خاقانی، حوادث تیره کرد ور نکردی خاطر او نور پیوند آمدی . خاقانی . مکن به حرف طمع تیره زندگانی خویش که روز هم شب تار است بر گدای چراغ . صائب (از آنندراج ). ◄ سیاه و ظلمانی کردن . تیره و تار کردن . بی نور و تاریک کردن : سرو سیمین طرف ماه منیر تیره کرد از خط شبرنگ چو قیر هست شبگیر خط تیره ٔ او رخ رخشنده ٔ او ماه منیر. سوزنی . گردون قهرپیشه به دمهای قهر خویش خاموش و تیره کرد چراغ سخنورم . خاقانی . سر هوشمندان چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد. سعدی . برآمد یکی سهمگین باد و گرد که در چشم مردم جهان تیره کرد. سعدی . ◄ مکدر و ناصاف کردن . گرفته و تار کردن : آبی ست جهان تیره و بس ژرف بدو در زینهار که تیره نکنی جان مصفا. ناصرخسرو. غم و دم تیره کند آینه، وین آینه بین کز غم گرم و دم سرد مصفا بیند. خاقانی . پرتو آن نور دیده ها را خیره و تیره می کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٣٤). چرخ شنید ناله ام گفت منال سعدیا کاه تو تیره می کند آینه ٔ جمال من . سعدی .