تیره دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تیره دل . [ رَ/ رِ دِ ] (ص مرکب ) بدرای و ناراست و نادرست . (ناظم الاطباء). تیره رای . تیره باطن . بداندیشه : از ایوان از آن پس خروش آمدی کز آواز دلها بجوش آمدی که ای زیردستان شاه جهان مباشید تیره دل و بدنهان . فردوسی . ز تیر آسمان شد چو پرّ عقاب نگه کرد تیره دل افراسیاب . فردوسی . ... برآن تیره دل، بارش تیر کرد. نظامی . از آن تیره دل، مرد صافی درون قفا خورد و سر برنکرد از سکون . سعدی (بوستان ). به چشم کم مبین ای تیره دل ما تیره روزان را که صد آیینه از یک مشت خاکستر شود پیدا. صائب (از آنندراج ). ◄ غمگین . مکدر. ملول : زواره بیامد به نزدیک اوی ورا دید تیره دل و زردروی . فردوسی . ◄ آب و شراب دُردآمیز. ◄ زمین . (فرهنگ رشیدی ). ◄ سیاه درون . که داخل آن سیاه باشد : هست اندر دوات تیره دلش روشنائی ملک را اسباب . سوزنی . رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بدخواه، قسیالقلب، (متضاد: نیک دل، خیرخواه، مهربان) بدرای، بدسگال، تیرهضمیر، کوردل گمراه، منحرف، نادرست
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی