تکلیف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص م.) به رنج افکندن.<BR>۲- بار کردن.<BR>۳- (اِ.) وظیفهای که باید انجام داد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) [ ع. ] ۱- (مص م.) به رنج افکندن. ۲- بار کردن. ۳- (اِ.) وظیفهای که باید انجام داد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تکلیف . [ ت َ ] (ع مص ) چیزی از کسی درخواستن که در آن رنج بود. (تاج المصادر بیهقی ) (از زوزنی ). چیزی از کسی خواستن که او را از آن رنج رسد. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). زیاده از اندازه ٔ طاقت کار فرمودن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد) (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ). کسی را در رنج انداختن . (غیاث اللغات ). ارتکاب هر کاری که فوق طاقت باشد. (ناظم الاطباء). الزام الکلفة علی المخاطب . (تعریفات جرجانی ). فزون از توان کار فرمودن کسی را. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : مرا چون خرد بند تکلیف سازد ز بند خرد در هوا می گریزم . خاقانی . اگر در تقویم او زیادت تکلفی و تکلیفی رود بشکند و باطل گردد. (سندبادنامه ص ٤٦). دست از ارهاق و تکلیف او بداشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٦٠). ◄ (اِ) امر و نهی خدای مر بنده را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). حق و فرض و کاری که باید بجای آورده شود و واجب بود. ج، تکالیف . (ناظم الاطباء) : زانکه محسوس است ما را اختیار خوب می آید بر او تکلیف کار. مولوی . ◄ زحمت و سختی و دشواری و تصدیع و رنج و عذاب و اذیت و ستم و کار پرمشقت . (ناظم الاطباء). ◄ فارسیان بمعنی مطلق کار فرمودن با لفظ کردن، استعمال نمایند پس تکلیفات شرعیه بنا بر مشهور از این قسم باشد. (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ). وظیفه . دستور. فرمان : تکلیف تو به هر که در ایام گل کند خونش بخاک ریز که از اهل بدعت است . صائب (از آنندراج ).
مترادف و متضاد واژهدان
رسالت، فریضه، مسئولیت، نقش، وظیفه مشق بلوغ سخت، شاق، زحمت فوقالعاده اصرار، تاکید مصادره بهرنج افکندن به گردنگذاشتن به سن بلوغ رسیدن
واژگان فارسی سره واژهدان
کار، خویشتن کاری، بگردن نهادن، بایسته