تکل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ کَ) (اِ.)<BR>۱- گوسفند شاخ دار.<BR>۲- جوان بلندقد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ کَ) (اِ.) ۱- گوسفند شاخ دار. ۲- جوان بلندقد.
(تَ کْ لْ) [ انگ . ] (اِ.) گرفتن یا دور کردن توپ از پای حریف یا دراز کردن پا در حالتی که بدن تقریباً به حالت خوابیده و موازی با سطح زمین درآید.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تکل . [ ت َ ک َ ] (ع مص ) تکل علیه، لغتی است در اتکل و مذکور است در «وک ل ». (منتهی الارب ). تکل علیه تکلاً (از باب سمع)؛ توکل نمود بر او. لغتی است در اتکل . (ناظم الاطباء). رجوع به اتکال شود.
تکل . [ ت َ / ت ِ ک ِ ] (اِ) گوسفند شاخدار جنگی را گویند. (برهان ) (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از انجمن آراء). ◄ پسر ساده ٔ نوخط را نیز گفته اند. (برهان ) (ناظم الاطباء). مرد جوان که هنوز خط تمام بر عارض او نیامده باشد. (اوبهی ).امرد و خطدمیده درشت و بزرگ . و دکل تبدیل آن است . (انجمن آرا) (آنندراج ). مردی نو گوشاسب یعنی نوجوان که هنوزش خط تمام اندر نیامده باشد و بر عارضش اندک اثری باشد. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) : بدر دانی چراست جفت خسوف زانکه نمام بود و کور و تکل . شمس فخری . رجوع به تگل شود. ◄ مردم ابله و بی اندام را هم میگویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از دوختن بودمانند بخیه و شلال و کوک و جز اینها. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : همچنانکه کودکی را بدکان درزی نشاندند او را مطیع استاد باید بودن . اگر تکل دهد که بدوزد، تکل دوزد و اگر شلال، شلال و اگر بخیه، بخیه و اگر جهک، جهک . (فیه ما فیه ).