تکاپوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تکاپوی . [ ت َ ] (اِ مرکب ) از: تک +الف واسطه +پوی بمعنی پوییدن . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). آمد و شد از روی تعجیل و شتاب و جستجوی بسیار باشد و بعضی گویند که تکاپوی تردد بی فایده است . (برهان ) (از ناظم الاطباء). دوادوی . (اوبهی ). دویدن و جستجوی . (شرفنامه ٔ منیری ). آمد و شد به تعجیل یعنی دویدن بود به تک . (اوبهی ). آمدو شد و دویدن پراکنده به هر سوی . (صحاح الفرس ). تک و تاز. (انجمن آرا) (آنندراج ). بمعنی تاختن و دویدن و کنایه از تفحص و تجسس نیز هست و اصل آن تک و پویه است . (انجمن آرا) (آنندراج ). صاحب بهار عجم این لغت را به گاف فارسی آورده . (آنندراج ). تک و پوی . تک و دو تلاش . سعی . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : رهاند مرا زین غمان دراز ترا زین تکاپوی گرم و گداز. فردوسی . ز هر سوخروش تکاپوی خاست ز خون ریختن بر درش جوی خاست . فردوسی . همی تا ز بهر فزونی بود همیشه تکاپوی بازارگان . فرخی . تا کی این رنج ره و گرد سفر وین تکاپوی دراز و شو وآی . فرخی . تا روز به شادی بگذاریم که فردا وقت ره غزو آید و هنگام تکاپوی . فرخی . زلزله در زمین فتاد و خروش از تکاپوی آن که ره بر. فرخی . دراج کند گرد گیازار تکاپوی از غالیه عجمی بزده بر سر هر موی . منوچهری . به تکاپوی سحاب آمده از جده همی به لب باغ کند در سلب باغ نگاه . منوچهری . تا درین خطه در تکاپویی یا همه پشت یا همه رویی . سنایی . آنگاه نفس خویش رامیان چهارکار که تکاپوی اهل دنیا از آن نتواند گذشت مخیر گردانیدم . (کلیله و دمنه ). سعدی جفا نبرده چه دانی تو قدر یار تحصیل کام دل به تکاپوی خوشتر است . سعدی . تکاپوی ترکان و غوغای عام تماشاکنان بر در و کوی و بام . سعدی . نامه پیش قراسنقر نوشت که من و تو از یک جنسیم ومن بعد از تکاپوی بسیار از سر عجز و اضطرار به بندگی حضرت پیوستم . (رشیدی ). ای بسا ریشخندها که فلک بر تکاپوی خرسوار کند. عمادی شهریاری . زعشقت در تکاپویم تودانی که عاشق بی تکاپویی نباشد. بدیع اتابک خوئی . رجوع به تک و تکاپوی کردن و تگاپوی شود.