توفیر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تُ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- زیاد کردن.<BR>۲- حق کسی را تمام دادن.<BR>۳- فرق داشتن، تفاوت.<BR>۴- اندوختن مال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تُ) [ ع. ] (مص م.) ۱- زیاد کردن. ۲- حق کسی را تمام دادن. ۳- فرق داشتن، تفاوت. ۴- اندوختن مال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توفیر. [ ت َ ] (ع مص ) دشنام نادادن . یقال : وفر عرضه له . ◄ بسیار بریدن جامه را. ◄ افزودن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). بسیار کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). بسیار گردانیدن و تمام کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بسیار و بی نقص و تکمیل کردن غذای کسی را. (از اقرب الموارد). ◄ تمام گردانیدن خدا حظ و بهره ٔ کسی را. (از اقرب الموارد). ◄ تمام کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (دهار). تمام کردن حق کسی را. یقال : وفر علیه حقه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تمام کردن حق کسی را و بسیار کردن آن . (آنندراج ). اعطاء جمیع حق کسی . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) در عرف آنچه در اجاره فایده بردارند.(غیاث اللغات ). ... با لفظ کردن و شدن مستعمل و فراهانی علیه الرحمة در شرح این بیت آورده : مرا مگوی چه باقی بود ز رونق شغل چه در معامله از اصل بگذرد توفیر. که در اصطلاح هرگاه چیزی را به مبلغی یا مقداری معین باکسی مقاطعه کنند و در واقعه حاصل آن چیز زیاده بر آنچه مقرر شده باشد آن زیادتی را توفیر خوانند. (آنندراج ) (بهار عجم ). آنچه از ملک فایده بردارند. (ناظم الاطباء). کثرت دخل . (ناظم الاطباء). سود. اضافه درآمد. منفعت : زکات دست تو توفیر سورة الانفال سفیر جان تو عنوان سورة الاحزاب . خاقانی . خنده ش آمد، مال داد آن پیر را پیر تنها برد آن توفیر را. مولوی . گفت ثواب صدقه با بره دزدی برابر گردد و در میانه پیه و دنبه اش توفیر باشد.(منتخب لطائف عبید زاکانی چ برلین ص ١٢٨). مرا از تو صد ناز توفیر شد ولی توبه ام آرزو میر شد. ظهوری (از آنندراج ). ◄ در علم استیفاء، آنچه از تصرفات بیرون آرند و مهمل بوده باشد. (نفایس الفنون قسم اول ص ١٠٥). ... در اصطلاح دیوان بیشتر شدن مال دیوان از آنچه انتظار میرفت از راه کمتر خرج کردن و صرفه جویی و پس انداز کردن یا محل عایدی تازه ای یافتن . (حاشیه ٔ کلیله چ مینوی ص ٢٣) : فردا پدید گردد توفیرها که او از عاملان شاه تقاضا کند شمار. فرخی . بهیچ حال توفیر فرانستانم که لشکر کم کنی که در ملک رخنه افتد و فساد در عاقبت آن بزرگ است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٤٢). چون وی گذشته شد میدان فراخ یافت ودست به توفیر لشکر برد و در آن بسیار خلافها افتاد. (تاریخ بیهقی، ایضاً). دست از ملاهی بباید کشید و لشکر نزد خویش عرض کرد و بهیچ کس بازنگذاشت و این حدیث توفیر برانداخت . (تاریخ بیهقی، ایضاً ص ٥٥٨). و بیرون از جامه ٔ کازرونی و معامله سرای امیر خراج و معاملات باشد که توفیر آن به عدل و امن بود. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٦). اگر مثال باشد تا عمال بعضی در تصرف گیرند و در قبض آرند دیوان را توفیری تمام باشد. (کلیله چ مینوی ص ٢٣). و عوانان بددین ... فرا امراء وسلاطین نمودند که ما از برای شما توفیر می آوریم . ظلم را نام توفیر نهادند و خون مسلمانان را به ناواجب ریختن و ستدن، منفعت خواندند. (راحة الصدور راوندی ). و بر همه چیز ضمانی نهادند و قرار مالی دادند که این توفیر پادشاه است . (راحة الصدور راوندی ). از کدخدائی جهان و قهرمانی ملک جز توفیر مطالبات ناواجب نمی شناخت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ٣٥٨). ◄ افزونی و بسیاری و فراوانی . (ناظم الاطباء). افزودن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : بر تو چه، بجز بدیهه مردن بر من چه بجز درود و تکبیر جز سیصد و دو، دو بیتی بد کیمخت تو ماند از تو توفیر. سوزنی (از یادداشت ایضاً). ما را نظر بر ترفیه احوال رعایاست نه بر توفیر اموال خزاین . (جهانگشای جوینی ). نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج . (بوستان ). ◄ تمامی و تکمیل . (ناظم الاطباء). مقابل تقصیر. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : خدمتش توفیر اقبال است زو بیرون مشو هرکه از توفیر بیرون شد به تقصیر اندراست . عنصری (از یادداشت ایضاً). ◄ در تداول عامه، تفاوت . فرق . مزیت . جدائی . دگرگونگی : کار من با کار فلان زمین تا آسمان توفیر دارد. چندی است که رفتار فلان با من بسیار توفیر کرده است . چرا میان این و آن توفیر گذاشتی .
مترادف و متضاد واژهدان
افزوده شدن اختلاف، افتراق، امتیاز، تباین، تفاوت، فرق، مبانیت، مغایرت (متضاد: کاهش یافتن، کاستن) اضافه درآمد، سود، منفعت مالاندوزی
واژگان فارسی سره واژهدان
ناهمسانی، ناجوری