توتیا کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
توتیا کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از بسیار سودن و باریک کردن . (آنندراج ) : سپهر از کجرویها توتیا کرد استخوانم را چو بارم آرد شد دیگر چرا در آسیا مانم ؟ صائب (از آنندراج ). ◄ سرمه کردن . داروی نیرودهنده در چشم کردن : گر آب دیده تیره کند دیده ٔ مرا این دیده را ز خاک درت توتیا کنم . مسعودسعد. تاری شده ست چشم من از روی ناکسان از خاک پات خواهم کردنْش توتیا. مسعودسعد. خاقانیا به چشم جهان خاک درفکن کو درد چشم جان ترا توتیا نکرد. خاقانی . ای آسمانْت کرده زمین بوس و تا ابد هم آسمان ز خاک درت توتیا کند. خاقانی . گر از من به چشمی رسد چشم درد توانم درو توتیا نیز کرد. نظامی . رجوع به توتیا و دیگر ترکیبهای آن شود.