تهی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تهی کردن . [ ت َ / ت ِ / ت ُ ک َ دَ ](مص مرکب ) تخلیه . خالی کردن . پرداختن . خلوت کردن . بپرداختن از. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا) : خانه از روی تو تهی کردم دیده از خون دل بیاکندم . رودکی . به شبگیر برگرد و پیش من آی تهی کرد خواهم ز بیگانه جای . فردوسی . شه شهریاران تهی کرد جای فریبنده را گفت نزد من آی . فردوسی . که گشتاسب رفته ست و لشکر همه تهی کرده از مرد کشور همه . فردوسی . کردم تهی دو دیده بر او من چنانکه رسم (کذا) تا شدز اشکم آن ز می خشک چون لژن . عسجدی (از فرهنگ اسدی چ پاول هرن ). تهی نکرده بدم جام می هنوز از می که کرده بودم از خون دیده مالامال . زینبی . بیاد آمدش تاج و تخت شهی کز او کرد بدخواه ناگه تهی . اسدی . یکی هفته زین سان به بزم شهی همی کرد هر روز گنجی تهی . اسدی . از مکر او تمام نپرداخت آنکه او پر کرد صد کتاب و تهی کرد محبره . ناصرخسرو. حوض از آب تهی کرده و نگینه بازنیافتند. (نوروزنامه ٔ منسوب به خیام ). گهی راندند سوی دشت مندور تهی کردند دشت از آهو و گور. نظامی . تا که جامی تهی کنم در عشق پر برآرم ز خون دیده کنار. عطار. صدهزاران نیک و بد را آن بهی می کند هر شب ز دلهاشان تهی . مولوی . سر از مغز و دست از درم کن تهی چو خاطر به فرزند مردم دهی . سعدی (بوستان ). خزاین تهی کرد و پر کرد جیش چنان کز خلایق به هنگام عیش . سعدی (بوستان ). فرصتی چون هست دل را کن تهی از اشک و آه وقت چون گردید فوت از گریه و زاری چه سود. صائب . ♦ تهی کردن دل ؛ با گریستن یا گرفتن کین راحت در دل پدید آوردن . ۩ برکندن دل ؛ دل برکندن : تهی کن دل از جایگاه کیان به رفتن کمر سخت کن بر میان . فردوسی . ♦ خرقه تهی کردن ؛ مردن مرشد. مردن پیر صوفیان . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). رجوع به تهی و دیگر ترکیبهای آن شود.