تنگ افتادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنگ افتادن . [ ت َ اُ دَ ] (مص مرکب ) تنگ افتادن ِ کار؛ لازم تنگ گرفتن کار. (از آنندراج ). سخت و پیچیده و مشکل گردیدن امری : رفتن یار سفرپیشه ٔ من تنگ افتاد با که گویم که میان من و دل جنگ افتاد؟ سیدحسن غزنوی . چاکهای سینه ام هر یک در بتخانه است از دل من کار بر اسلام تنگ افتاده است . سلیم (از آنندراج ). ◄ از بسیار خوردن دچار تاسه و تقلا شدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ پیچیده شدن تسمه یا نوار یا طناب یا چیزی مانند آن به اسپ و جز آن . (یادداشت ایضاً).