تنوره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تنوره . [ ت َ رَ ] (اِخ ) دهی از دهستان الموت است که در بخش معلم کلایه ٔ شهرستان قزوین واقع است و ١٢٠ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١).
تنوره . [ ت َ رَ / رِ ] (اِ) سلاحی باشد مانند جوشن، لیکن غیبه های تنوره درازتر از غیبه های جوشن باشد، و غیبه آهن جوشن را گویند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از فرهنگ رشیدی )(از فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). نوعی از پوشش مبارزان مانند جوشن لکن غیبه های دراز دارد. (شرفنامه ٔ منیری ). نوعی از پوشش که روز جنگ پوشند و آن مانند جوشن باشد. (غیاث اللغات ) : تنوره ز تفتیدن آفتاب به سوزندگی چون تنوری به تاب . نظامی . ◄ پوستی باشد که قلندران مانند لنگی بر میان بندند. (برهان ) (از فرهنگ جهانگیری ) (ازانجمن آرا) (از آنندراج ) (ناظم الاطباء). و آن را برک نیز خوانند. (فرهنگ جهانگیری ) (از فرهنگ رشیدی ) (از انجمن آرا) (از آنندراج ) : و کان [ محمد العریان ] من اولیاء اﷲ تعالی قائماً علی قدم التجردیلبس تنورة و هو ثوب یستر من سرته الی اسفل . (ابن بطوطه از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تنوره ای بمیان بر سر تنوره صدا سفیدمهره گرفت و ره قلندر زد. ذوقی اردستانی (از انجمن آرا). ◄ تنور آتش . (شرفنامه ٔ منیری ). تنور. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). منقل . (غیاث اللغات ) : دلم تنوره و عشق آتش و فراق تو داغ جگر معلق بریان و سل ّ پوده کباب . طیان (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). کباب از تنوره برآویخته چو خونین ورقهای جوشن وران . منوچهری . درخورد تنور و تنوره باشد شاخی که در او برگ و بر نباشد. ناصرخسرو. چون تنوره به زیر این طارم همه آتش دمان و آتش دم . k٠٥l)_rb> p