تناور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تناور. [ ت َ وَ ] (ص مرکب ) شخص قوی جثه ٔ تنومند و فربه را گویند. (برهان ). تنومند یعنی صاحب جثه و قوی تن . (فرهنگ رشیدی ). بمعنی قوی جثه و پهلوان و آن را تنومند نیز گونید و هرچیز بزرگ را که عظیم الجثه است تناور خوانند. (انجمن آرا) (آنندراج ). فربه و سطبر... قوی جثه و این مرکب است از تن و لفظ آور که کلمه ٔ نسبت است . (غیاث اللغات ). از تن + آور (نده ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). تنومند و فربه و قوی جثه . (ناظم الاطباء). پرزور. قوی . (ازفهرست ولف ). ضخم . (دهار) (مجمل اللغة) : بهی تناور گرفته بدست دژم خفته بر جایگاه نشست . فردوسی . تناور یکی لشکری زورمند برهنه تن و سفت و بالا بلند. فردوسی . گردان دلاور چو درختان تناور لرزان شده از بیم چو از باد خزان نال . فرخی . ز کوه صحرا کردی همی ز صحرا کوه بدان تناور صحرانورد کوه گذار. مسعودسعد. نگاه کرد نیارند چون برانگیزد در آن تناور کوه تکاور آتش و آب . مسعودسعد. عمر رضی اﷲ عنه مردی بود بلند قامت و تناور. (مجمل التواریخ و القصص ). به هیکل بسان تناور درخت ولیکن فرومانده بی برگ سخت . سعدی (از انجمن آرا). شربت نوش آفرید از مگس نحل نخل تناور کند زدانه ٔ خرما. سعدی .