تناور شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تناور شدن . [ ت َ وَ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) تجسم . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). تجسد. (تاج المصادر بیهقی ). ضخامت . (دهار) (مجمل اللغة). ضخومت . (دهار). تنومند شدن . قوی جثه شدن . ستبر و قوی و پرزور شدن : تناور شد آن کرم و نیرو گرفت سر و پشت او، رنگ نیکو گرفت . فردوسی . چو بیدبن که تناور شود به پنجه سال به پنج روز به بالاش بر دود یقطین . سعدی (دیوان چ مصفا ص ٧٣٠). رجوع به تناور شود.