تن و توش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تن و توش . [ ت َ ن ُ ] (اِ مرکب، از اتباع ) بدن و توانایی و قوت . (آنندراج ) : چون ستوران بهار نیکو بخوردند و به تن و توش خویش بازرسیدند و شایسته ٔ میدان و حرب شدند... (چهارمقاله ٔ نظامی عروضی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). شوکت تو برو به شوکتی مائل شو یا آنچه خدا داده به آن قائل شو با این تن و توشی که خدا داده به تو برخیز و میان من و او حائل شو. علی خراسانی (از آنندراج ). سالک ببین ز جای بلندی فتاده ام دارم چو زلف او تن و توش شکسته ای . سالک یزدی (ایضاً).