تقاعد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ عُ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- بازایستادن از کاری.<BR>۲- بازنشسته شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ عُ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- بازایستادن از کاری. ۲- بازنشسته شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تقاعد. [ ت َ ع ُ ] (ع مص ) نرساندن حق کسی به او. و به این معنی با«ب » متعدی میشود. (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). ◄ بازایستادن . (دهار). از کردن کاری بازنشستن و از کاری بازماندن . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). اکراه و درنگی . و سستی و کاهلی و تغافل و توقف از کاری . (ناظم الاطباء) : دمنه از زیارت شیر تقاعد نمود. (کلیله و دمنه ). و گردتخلف و تقاعد برآمد. (کلیله و دمنه ). از خدمت و دیدار او [شیر] تقاعد نمود. (کلیله و دمنه ). ابوعلی از جفای برادر و تقاعد او از نصرت و معاونت در چنان وقت دل شکسته شد. (ترجمه تاریخ یمینی چ ١ تهران ص ١٤٦). معاذیر نامقبول و علتهای معلول در میان نهاد و رای تقاعد و تکاسل پیش گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ٣٤١). امرا چون این اندیشه بشنیدند هرکس تقاعد نمودندو متوحش گشتند. (جهانگشای جوینی ). تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود. (گلستان ). نیست دشمن را تقاعد، جز که از بی قوتی هست مستوری مریم از چه از بی چادری . سلمان ساوجی . ◄ بازنشستن . بازنشستگی . رجوع به بازنشستگی شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بازنشستگی، کنارهگیری (متضاد: اشتغال) تعامل توقف درنگی، سستی
واژگان فارسی سره واژهدان
گوشه نشینی، بازنشستگی