تصامم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
تصامم . [ ت َ م ُ ] (ع مص ) خویشتن را کر نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): تصام فلان عن الحدیث ؛ اری من نفسه انه اصم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : و عبداﷲ بن عزیز راه تغافل و تصامم از آن معاذیر و اعراض از مضمون آن طوامیر پیش گرفت . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ٨٩). و از دعوت مرگ تغافل و تصامم میسازیم تا کمند قضا در گردن افتد و بند اجل محکم گردد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ١٨٠). محمد امین حماد را گفت شنیدی تصامم نمود. (جهانگشای جوینی ).