ترکیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ رَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- شکافته شدن.<BR>۲- منفجر شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ رَ دَ) (مص ل.) ۱- شکافته شدن. ۲- منفجر شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترکیدن . [ ت َ رَ دَ ] (مص ) کفیدن . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). شکاف و ترک وارد آمدن و شکافته شدن . (ناظم الاطباء). کفتن . ترک برداشتن . شکاف برداشتن . منشق شدن : تو گفتی همی آسمان بترکد ز خورشید خون بر هوا برچکد. فردوسی . بس شگفتی نیست گرچون آبگینه بترکد هر دلی کز شاه ایران اندر آن بغض است و کین . فرخی . بترکد جسم پلنگ و بفسردخون نهنگ بشکند چنگ هزبر و بگسلد بال عقاب . عبدالواسع جبلی . ◄ شکافتن شکم و مانند آن از پری و انباشتگی . بترکی [ ب ِ ت ت َ رَ ] نفرین است آنرا که بسیار خورد. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ♦ ترکیدن دل ؛ کفتن دل . تپیدن شدید دل از ترس یا غصه و رنج . ♦ ترکیدنی ؛ که قابل ترک برداشتن باشد ♦ ترکیده ؛ شقاق برداشته، ترک خورده، شکافته، کفته . کفیده چون لب و کاسه و آینه و جز اینها. ۩ ترکیده را ترغیده نیز گویند و مخفف آن ترغده آمده ... بمعنی درد کردن عضوی است . اصل آن ترغیدن استخوان اعضاء بوده اکنون درد را ترغده گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). و رجوع به ترغده شود. ◄ آهریمنی زائیدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ◄ قضاء حاجت . (یادداشت ایضاً). قضاء حاجت کسی را، دشنام گونه بیان کردن .
مترادف و متضاد واژهدان
انفجار ترکخوردن، درز بر داشتن، شکافته شدن، کفتن، منفجر شدن