ترکتاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تُ) (اِ.)<BR>۱- حمله.<BR>۲- جولان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تُ) (اِ.) ۱- حمله. ۲- جولان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ترکتاز. [ ت ُ ] (اِمص مرکب ) ترکتازی . (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مطلق تاختن . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). تاخت آوردن بیخبر وناگاه بر سبیل تاراج بود و غارت . (فرهنگ جهانگیری ) (انجمن آرا) (از غیاث اللغات ) (از فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ). مثل تاخت ترکان . (فرهنگ رشیدی ) (از غیاث اللغات ) (از انجمن آرا) (آنندراج ). تاخت کردن . (اوبهی ). و با لفظ آوردن و زدن و برداشتن و کردن مستعمل است . (آنندراج ). تاخت و تاراج سپاه بطور تعجیل و شتاب و بی خبر و ناگاه و جولان . (ناظم الاطباء) : ز باران هوا خشک شد هفت سال دگرگونه شد بخت و برگشت حال شد از رنج و تنگی جهان پر نیاز همی بود از هر سویی ترکتاز. فردوسی . چون موی زنگیم سیه و کوته است روز از ترکتاز هندوی آشوب گسترش . خاقانی . جان از پی گرد مرکب تو بر شه ره ترکتاز بستیم . خاقانی . در ترکتاز فتنه ز عکس خیال خون کیوان بشکل هندوی اطلس نقاب شد. خاقانی . موی بمویت ز حبش تا طراز تازی و ترک آمده در ترکتاز. نظامی . سوی خانه ٔ خود بیک ترکتاز بچشم فروبستش آورد باز. نظامی . روز قیامت ز من این ترکتاز باز بپرسند و بپرسند باز. نظامی . هر کجا در هر دو گیتی فتنه ایست ترکتاز طره ٔ هندوی تست . عطار. هندوی یکسواره ٔ کلکت چو برنشست بر خیل خانه ٔ قدرش ترکتاز باد. کمال اسماعیل (دیوان ص ١٨٥). شرط تسلیم است نی کار دراز سود ندهد در ضلالت ترکتاز. مولوی . و رجوع به ترکتازی شود. ♦ از ترکتاز افتادن ؛ از حرکت و تاختن باز ماندن : هم رفیقش ز ترکتاز افتاد هم براقش ز پویه بازافتاد. نظامی . ♦ ترکتاز آوردن ؛ ترکتازی آوردن . ترکتازی کردن . حمله آوردن . هجوم کردن : چون به جمعه می شداو وقت نماز تا نیارد گرگ آنجا ترکتاز. مولوی . سپهدار غمش در سینه ام زان ترکتاز آرد که تسخیر بلاد، آیین بود لشکرپناهان را. طالب آملی (از آنندراج ). ♦ ترکتاز برداشتن ؛ ترکتازی کردن حمله و هجوم آوردن : عشق چون ترکتازبردارد نی سوارند، آسمان فرسان . ملاسالک قزوینی (از آنندراج ). و رجوع به ترکتاز شود. ♦ ترکتازداشتن ؛ در حال ترکتازی بودن حمله و هجوم کردن . تاخت کردن : وقتها خواهم که گویم با تو راز تو درون آب داری ترکتاز. مولوی . ♦ ترکتاز زدن ؛ تاخت آوردن . یغماگری حمله و هجوم ناگهانی کردن : بهر دایره کو زده ترکتاز ز پرگار خطش گره کرده باز. نظامی (از آنندراج ). قربان آن زمان که نگاهش به تیغ ناز بر قلب عاشقان زند از عشوه ترکتاز. مخلص (از آنندراج ). ♦ ترکتاز ساختن ؛ تاختن به ناگاه : گر گشاید دل سر انبان راز جان بسوی عرش سازد ترکتاز. مولوی . ♦ ترکتاز کردن ؛ ترک تازی کردن . حمله و غارت و هجوم کردن : اصحاب فیل بین که به پیرامن حرم کردند ترکتاز و نه درخورد کرده اند. خاقانی . و باز سوار شدند و بر ایشان ترکتاز کردند و از چاشت تا بشب جنگ بود. (تاریخ غازان ص ١٢٨).
ترکتاز. [ ت ُ ] (نف مرکب )ترکتازنده . غارتگر. (فرهنگ رشیدی ) (غیاث اللغات ): دل ترکتازان درآ ن دار و گیر برآورد از نای ترکی نفیر. نظامی (از آنندراج ). زنگی بچه ٔ کدام سازی هندوی کدام ترکتازی . نظامی . ترکتازی تن گذاری بی حیا در بلا چون سنگ زیر آسیا. مولوی . ◄ کنایه از جور و غارت باشد. (انجمن آرا). حمله و هجوم : آنچ از آن چاره نیست آنرا باش بر سرت گرچه ترکتاز رسد. انوری . ترکتاز غمزه ٔ تو غارت جان درگرفت رای قربان کرد واول زخم ز ایمان درگرفت . خاقانی . گرد راهش به ترکتاز سپهر تاج زرین نهاد بر سر مهر. نظامی . ◄ (اِ مرکب ) کرشمه از روی شهوت . (ناظم الاطباء). ◄ مرد سپاهی . (غیاث اللغات ). مردم چالاک و مبارز. (آنندراج ). و به همه ٔ معانی رجوع به ترکتازی شود.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی